السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
513
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
( باب پانزدهم حضرت سليمان نبى ( ع ) ) فصل اوّل : در بارهء فضائل و مكارم اخلاقى و بعضى احوال آن حضرت ( ع ) : ( اكمال الدين ) شيخ صدوق رحمة اللَّه از امام صادق ( ع ) نقل مىكند : داود ( ع ) به جهت امر الهى اراده كرد تا پسر خود را جانشين خويش قرار دهد ، امّا بنى اسرائيل مىگفتند فرد ديگرى را جانشين خود قرار بده ، پس داود قبائل بنى اسرائيل را فرا خواند و به آنها گفت : سخنان شما به سمع من رسيده است ، بزرگ هر قبيله عصاى خود را به من بدهد و من آنها را در اتاقى در بسته مىگذارم . هر عصايى كه به اذن خدا سبز شد و به ثمر رسيد ، صاحب من و ولىّ امر شما بعد از من است ، آنها هم به اين حكم راضى شدند و عصاهاى خود را در خانهاى قرار دادند ، وقتى صبح شد ديدند عصاى سليمان شاخ و برگ يافته و به ميوه نشسته ، پس تسليم حكم داود شدند . ابتداى كار سليمان امر حكومت خود را مخفى مىداشت ، مدتى از پيروان خود مخفى زندگى مىكرد ، تا آنكه روزى همسرش به او گفت : پدرم و مادرم به فدايت ، چقدر خصلتهاى نيكويى دارى و چقدر خوشبو و خوشخو هستى ، به خدا قسم اگر در طلب روزى به بازار روى نااميد نخواهى شد . سليمان گفت : من به هيچ حرفهاى آشنايى ندارم ، امّا به ترغيب همسرش به بازار رفت ، روز اوّل نتيجهاى نگرفت و نااميد بازگشت ، امّا همسرش به او گفت : اگر امروز نشد ، فردا اقدام كن ، روز دوّم هم كارى پيدا نكرد ، و نااميد بازگشت ، امّا باز هم همسرش او را به رفتن ترغيب نمود ، در روز سوّم سليمان آنقدر رفت تا به كنار ساحل دريا رسيد و صيّادى را ديد ، به او گفت : اگر من به تو كمك كنم ، چيزى از صيد خود را به من مىدهى ؟ مرد صياد قبول كرد و سليمان مشغول كمك به او شد ، وقتى كار به اتمام رسيد ، صياد دو ماهى به او داد ، سليمان آنها را گرفت و شكم يك ماهى را باز كرد ، ناگهان انگشترى در شكم ماهى ديد ، پس به منزل رفت و انگشتر را در لباس خود مخفى نمود ، همسرش وقتى او را با دست پر ديد به او گفت : امشب مىخواهم پدر و مادرم را به مهمانى دعوت كنم تا بدانند كه تو مشغول كارى شدهاى ، پس آنها را دعوت كرد و همگى ماهيها را خوردند ، وقتى فارغ شدند ، سليمان انگشتر را از